0 ، باز بسته ، باز بسته
1، وسوسه تو خیالی دویده بود به بنبست رسیده ام
0 ، ثانیه از پی هم نمی روند امتداد این لحظه گسسته ندیدیش ؟
1 ، مقداری از خودم را دویده ام
- ، ایست ایست
0 ، در هویتی وارسی شده به دنبال عدد می گشت
1 ، او لابد مرده ام ؟
0 ، از ذهن دویده ام جا مانده ام
1 ، بگرد دنبال راهی تا از دست این مامور سمج بودو بودو او لابد
- ، عقربه ، سال ، دقیقه ، تیک تاک ، بوم بوم ، خب ؟ لحظاتی موهوم
0 ، من ایستاده ام او خمیده دست در جیبم کرده محو می شوی
1 ، بودو بودو او لابد دارم با فاصله ات نزاع می کنم کجایی ؟
0 ، تیره تار ، تیره تار می نمی می نمی
1، در هراسی تنیده در پی تو ام ؟ خودمم ؟ تو ام و خودمم ؟
0 ، پاسبان در جیبم مرده است و من ، در مرگی ایستاده دویده ام
- ، مردی در نقطه دویده بود
شهریور 1390
----------------------------------------------------------------------------------------------
شعری از کوهیار ابراهیم نژاد
هآ ه
از کی نشسته ام اينجا زير اين آفتاب كه اينطور به لََه لََه افتادي پا ميشه از نيمكت سمت آبخوري بره
نيمخيز نميدونم از كدوم ور غبار خنكي نشست رو صورتم عينهو گرت يخ
هآ ه
ميچرخي سريع دست تو جيب ببري دستمال تمیز درآري صورتشو خشک کني
نایستاد لامذهب
میدُوَم دنبالش سرُ ميبري زیر شیر آب سرد يهو
هآ ه
چه میدونم زن شدی یا آهو اما شک ندارم از اون روز کفِ دستم سریعتر میره
هِهههههـ
هِههههـ
هِهههـ
هِههـ
هِهـ
ه
تیر ۹۰
---------------------------------------------------------------------------------------------------
کاری از مهدی رجایی
نفرادي ۱
مارس 2, 2010
مشكل مي توان حجمي يافت كه سه ضلع داشته باشد اما هر سه ضلعش يك نقطه باشد . سه نقطه كه گاهي به راحتي بر هم منطبق مي شوند و ديگر نمي توان به راحتي تشخيص شان داد . مثل وقتي كه سر به زير بر چهره ي خودت راه مي روي و فكر مي كني چيزي براي تشخيص دادن نداري ، خيالت را از روي اشياء به عمد پرت مي كني تا به هيچ چيز فكر نكني ، هيچ چيز . و در همان حال در تنهايي خودت همه ي جهان را احضار مي كني و بلا فاصله از همه فاصله مي گيري و دلت ميخواهد بترسي ، آنقدر بترسي كه همه ي فكر و ذكرت را يك نقطه پر كند شبيه ِ خودت . تاريك .
درها و ديوارها تاريك شوند « وقتِ خاموشي » آنوقت مدام با تاريكي ور بروي بنشاني روبه روي خودت و زل بزني ـ حدس بزني كه ميله ي تخت كجاست ـ بعد از خودت و سياهي بر گردي و دوباره حالت به هم بخورد از يك نقطه كه وحشيانه مي خواهد تكثير شود يا اين كه حتماً مي خواهد ردي از خود به جا بگذارد ـ حتي خراش ِ ناخني روي كف سلول كه فقط خودت بفهمي و فقط خودت چندش ات بشود ـ هر چند فكر مي كني حتي اين هرم داغي كه در اين چهار ديواري مانده هم از تو نيست . از تو نيست كه خواب از چشم تو بگريزد لااقل خواب مي تواند فرار كند
«بايد شكست را بپذيري و الا دچار مشكل ميشي »
دلت مي خواهد كف ِ سلول دراز بكشي و خيره شوي تا از ميان ِ تاريكي شكل هايي را تشخيص دهي
« اين ها را از خودت در آورده اي »
و سعي ميكني صداهايي را بشنوي ، سعي مي كني آن صداها را تقليد كني و از حماقت ات خنده ات مي گيرد
« نمي تونم صداي تو رو به ياد بيارم ـ تو اون وقت ها نبودي »
گريه ميكني و بعد سعي ميكني اداي خنده و گريه ي خودت را در بياوري .
بلند مي شوي و سعي مي كني چند قدم به جلو برداري
« تو و اين اداهاي مسخره كه خيلي رندانه مي خواي اونا رو به من نسبت بدي چي رو مي خاي برسوني ؟ »
دست ات را از هم باز نگه داشته اي تا زمين نخوري و فكر مي كني به قدر كافي ترسيده اي وشك مي كني به اين همه ترس و اين همه نقطه كه آرام آرام سعي دارند شبيه ِ خودت شوند
« بايد ها مي شدم و دم فرو مي رفتم حالا بگو چقدر از من تو سينه هات مي پوسه ؟ »
چشم هايي از حدقه در آمده توي تاريكي باز مي خواهند ببازند و تازه شوند به پرواز از آغاز اما تو نازي تو نازي نازي تو .
انفرادي 2
دسامبر 5, 2009
مي ترسي نيم خيز شوي و سرت به سقف بخورد ، درك درستي از سقف نداري . درك درستي از سياهي نداري ، درك درستي از زنده بودن نداري ، شك داري ، اما تن ات نفس مي كشد ، درد داري و مي ترسي ، فقط همين را ميداني زمان را از دست داده اي ، زل زده اي به تاريكي ، به خودت ، تن ات ، حالا مي تواني كمي از تن ات فاصله بگيري و خودت را ببيني كه در هم مي پيچي . دوباره ميترسي و چشم ات را بر هم مي گذاري، حجمي شبيه ِ مثلث با رنگ ِ سبز ِ فسفري به مغزت هجوم مي آورد . دوباره چشم ات را به سوي خودت بر مي گرداني ، به ذهن ات مي آ يد كه دو نقطه شده اي ، دو نقطه ي شبيه به هم ، با رنگ ِ سبز ِ فسفري ، بوي بدي مي دهي و خيال مي كني از رنگي است كه ساخته اي ، حالت مي خواهد به هم بخورد و فكر مي كني همه چيز را به هم بريزي و بگريزي ، بلافاصله دو نقطه را مي بيني كه فكر مي كنند از هم فاصله دارند ،
از هر دوتايشان رها شده اي آزاد شده اي و ديگر درد نداري ، حالا نقطه ي سوم شده اي .
مي خواهي بازي تازه اي آغاز كني و به نقاط ِ ديگري فكر مي كني اما مي داني شكل ات به هم مي خورد . سعي مي كني به زمان ِ تازه عادت كني «حتما عادت مي كني » زمان ِ تازه وارونه است و تو هر لحظه به نقطه ي آغاز نزديكتر مي شوي . حساب هايت غلط از آب در مي آيند و ديگر حساب نمي كني ،مي گذاري جريان ِ تند يا كندِ زمان تو را با خودش ببرد . چشم ات را بر هم مي گذاري و با ديدن دوباره ي حجم ِ سبزِ فسفري كه نور ِ خيره كننده اي دارد آرام مي شوي . تنها چيزي كه تو را با تو پيوند مي دهد همين مثلث است ، تنها موضوعي كه وجود دارد همين مثلث با نور خيره كننده ي خودش هست ، سه نقطه ي شبيه ِ هم كه در هم تكثير شده اند . جريان ِ تندِ نفس كشيدن ِ دو نقطه ي ديگر را مي شنوي ، نفس ات بند مي آيد ـ درد داري و مي ترسي ـ خيره ميشوي به دو نقطه ي ديگر كه در آغوش هم مي روند ـ حسادت مي كني شده اي ـ دست ـ خسته و مايوس هايت را آرام بالا مي آوري .